|
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
|
||||
|
|
||||
من ازمردن نمی ترسم،هراس از زندگی دارم
که هر روزش مثه دیروز،از این تکرار بیزارم
من از مردن نمی ترسم،که هر چی باشه یکباره
هراس از زندگی دارم،که دردش پر ز تکراره
اگه زندگی همینه،آره من عاشق مرگم
می خوام از شاخه بیفته،دونه آخر برگم
زندگی مثه یه داسه،آدما مثل درختن
ظریفاشون زود میمیرن،دیرتراونا که سختن
این دیگه دست آدم نیست،زورکی میاد به دنیا
به خودش میاد می بینه،افتاده تو قعر دریا
کسی از ما نمی پرسه،دنیا اومدن به زوره
یکی سالمه ،یکی نه،یکی افلیج، یکی کوره
به خودش میاد یه وقت که،واسه برگشت خیلی دیره
می کنه جون روزی صد بار،روزی صد دفعه می میره
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 18:14 توسط "فرشته " روشنی
|

ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم هر جا که پا می زارم تو رو اونجا می بینم یادم چشمای تو پر درد و قصه بود قصه قربت تو قد صد تا قصه بود یاد تو هر جا که هستم با من داره عمر من و آتیش می زنه تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد گونه های خیسمو دستای تو پاک می کرد حالا اون دستا کجاست اون دوتا دستای خوب چرا بی صدا شده لب قصه های خوب من که باور ندارم اون همه خاطره مرد عاشق آسمونها پشت یک پنجره مرد آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده یاد تو هر جا که هستم با من داره عمر من و آتیش می زنه بي تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد
مثل يك بيت ته قافيـــــه ها خواهم مــــــــرد
تـــــو كه رفتي همه ثانيه هـــا سايه شدنـــد
سايه در سايه آن ثانيه ها خـــواهم مــــــرد
شعله هــا بي تو زبـــي رنگي دريــــا گفـتند
موج در موج در اين خاطره ها خواهم مرد
گـــــم شدم در قـــدم دوري چشمان بهــــــار
بي تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 10:33 توسط "فرشته " روشنی
|

![]()


![]()


+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 14:46 توسط "فرشته " روشنی
|

دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم شکنجه میشم از خودم نمی تونم شکوه کنم انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن نگو که از این روزگار یه خورده کم تر گله کن منو به بازی می گیرن عقربه های ساعتم برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکستــــه تـــن
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 23:0 توسط "فرشته " روشنی
|

بودنم را هیچ کس باور نداشت هیچ کس کاری به کار من نداشت بنویسید بعد مرگم روی سنگ با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ او که خوابیده ست در این گور سرد بودنش را هیچکس باور نکرد هیچ کس با من در این دنیا نبود هیچ کس مانند من تنها نبود هیچ کس دردی ز دردم بر نداشت بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت هیچ کس فکر مرا باور نکرد خطی از شعر مرا از بر نکرد هیچ کس معنای آزادی نگفت در وجودم ردپایش را نجست هیچ کس آن یار دلخواهم نشد هیچ کس همساز و همراهم نشد هیچ کس جز من چنین مجنون نبود در کلاس عاشقی دلخون نبود هیچ کس دردی نکرد از من دوا

+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 15:40 توسط "فرشته " روشنی
|

تنها شاهد اشکهای شبانه ام همین صفحه سفید و جوهر سیاه است هر گز نخواستم چشمی این لحظه های نا آشنا فرو ریختن اشک را بر گونه ها یم ببیند همیشه بالش سکوت را زیر سر هق هق تنها یی ام گذا شتم تا کسی صدایم را نشنود اما تو تو که از گر یه های پنها نی من با خبری! چه کنم گا هی همین گریه های گهگاه جای خا لی تو را در غربت ترا نه هایم پر میکند با ور کن!... 
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 21:42 توسط "فرشته " روشنی
|

کیستی که من این گونه به اعتماد نام خود را با تو می گویم کلید خانه ام را در دستت می گذارم نان شادیهایم را با تو قسمت می کنم در کنارت می نشینم و بر زانوی تو این چنین آرام به خواب می روم ؟
+
نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 13:21 توسط "فرشته " روشنی
|

چون زلف توام جانا ، در عین پریشانی چون بادِ سحرگاهم ، در بی سر وسامانی من خاکم و گردم ، من اشکم و من دردم تو مهری وتو نوری ، تو عشقی وتو جانی خواهم که تو را در بر ، بنشانم و بنشینم تا آتش جانم را ، بنشینی و بنشانی ای شاهد افلاکی ، در مستی و در پاکی من چشم تو را مانم ، تو اشک مرا مانی در سینه سوزانم ، مستوری و مهجوری در دیده بیدارم ،پیدایی و پنهانی من زمزمه عودم ، تو زمزمه پردازی من سلسله موجم ،تو سلسله جنبانی از آتش سودایت ، دارم من ودارد دل داغی که نمی بینی ، دردی که نمی دانی دل با من و جان بی تو ، نشپاری و بسپارم کام از تو وتاب از من ، نستانم وبستانی ای چشم رهی سویت ، کو چشم رهی جویت ؟ روی رهی 
+
نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 13:14 توسط "فرشته " روشنی
|
